دنبال یه بهونه برای یادی دوباره...!
...
برخیز...چشم دل بازکن
رها باش.. رها باش..
بخوان ...یا مقلب القلوب و الابصار....
که نفس های شب ..نه به ماه...نه به سال..نه به روز...نه به شب..
که به همین ثانیه ها بند است...
....
عیده ...تو حسش کردی؟
من بوی عیدو حس نکردم...
اما یکی گفته...که دلا باید سبز باشه...
دل من سبزه...
از حظورت...
لبریزم از تو...
تو یادم دادی تا لبریز بشم از عشقت...
اوج بگیرم...
...
فقط اومدم تا بگم...
عیدت مبارک..
....
نیومدنی نیست..
خداحافظی؟!!!
...
شاید تا عید دیگه...!
...
این بار آمدم نه برای سلامی دوباره
و شاید نه برای بدرود ...
تمام كه شدم
تازه فهمیدم
تمام طول تباهیم را به تماشا نشسته بودم
راهی به رهایی میجستم...
كدام راه؟
نمیدانستم...
اکنون ایستادم ..
ایستادم به انتظار جاده ای که پایانش ناپیداست..
شاید کمی خسته...شاید کمی تنها...
اما نه..
اینبار به تباهی نمی نگرم...
اینبار تنها نیستم...
می دانم...وجودت را...
بودنت را می دانم..
کجای این راه ایستادی تا دوباره بگیری
تمامی آن چه را که به من تعلق دارد؟
کنار آن تک درخت پیردر میان این کویر؟
یا کنار آن کوه بلند ؟
در کدامین جاده به انتظار دستانی سرد نشسته ای؟
من اما....
کجای این جاده ایستادم؟
می دانم...بودنم را می دانم..
از پیچ و تاب شب های گره خورده ای می آیم..
از کمی بودن...
بودنی با رویش این ساقه ها ...
که اگر نبود...نمیدانم...
در کدامین چاه...
در کدامین گور...
اکنون آرمیده بودم....!
ازسفری به انتهای شب باز میگردم..
شبهای پر التهاب رسیدن ....
رسیدنی به اوج...به شور..به نور..
بدرود شبهای سرد و تاریک
بدرود بر شما که دیگر شبهایم چون خورشید می درخشند...
بدرود مسیر خاک گرفته ی بی پایان
بدرود که دیگر مسیر من چون خیسی چشمانم بارانی است..
بدرود به تمام خاطرات کهنه ام
که بوی غروبی تلخ در سراسرش نهفته است..
یک لحظه ..
لحظه ی یک اوج..
تمام هستی ام گرفته شد...
با تو بدرود می گویم ای تندیس انتظار من ....
من رسیده ام به اوج خود..
به لحظه ی پریدنم...
می گشایم پر را..
تا رسم به مستی ام..
به هستی ام..
زندگی از آن ماست...
ای سپیده ی نیاز من....
تمام شد.....
یا حق

باز دوباره سلام
دلم میخواست دنیا رنگ دیگر بود
خدا با بنده هایش مهربان تر بود
ازین بیچاره مردم یاد می فرمود
دلم میخواست زنجیری گران از بارگاه خویش می آویخت
که مظلومان خدا را پای آن زنجیر
ز درد خویشتن آگاه می کردند
چه شیرین است وقتی بیگناهی داد خود را از خدای خویش می گیرد
چه شیرین است
اما من ...
دلم میخواست اهل زور و زر ناگاه
ز هر سو راه مردم را نمی بستند و زنجیر خدا را برنمی چیدند
دلم میخواست دنیا خانه مهر و محبت بود
دلم میخواست مردم در همه احوال با هم آشتی بودند
طمع در مال یکدیگر نمی بستند
مراد خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستند
ازین خون ریختن ها فتنه ها پرهیز می کردند
چو کفتاران خون آشام کمتر چنگ و دندان تیز می کردند
چه شیرین است وقتی سینه ها از مهر آکنده است
چه شیرین است وقتی آفتاب دوستی در آسمان دهر تابنده است
چه شیرین است وقتی زندگی خالی ز نیرنگ است
دلم میخواست دست مرگ را از دامن امید ما کوتاه می کردند
در این دنیای بی آغاز و بی پایان
در این صحرا که جز گرد و غبار از ما نمیماند
خدا زین تلخکامی های بی هنگام بس میکرد
نمی گویم پرستوی زمان را در قفس میکرد
نمی گویم به هر کس عیش و نوش رایگان می داد
همین ده روز هستی را امان می داد
دلش را ناله تلخ سیه روزان تکان میداد
دلم میخواست سقف معبد هستی فرو میریخت
پلیدی ها و زشتی ها به زیر خاک می ماندند
بهاری جاودان آغوش وا میکرد
جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا میکرد
بهشت عشق می خندید
به روی آسمان آبی آرام
پرستو های مهر و دوستی پرواز می کردند
به روی بامها ناقوس آزادی صدا میکرد
مگو این آرزو خام است
مگو روح بشر همواره سرگردان و ناکام است
اگر این کهکشان از هم نمی پاشد
وگر این آسمان در هم نمیریزد
بیا تا ما فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
به شادی گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

فریدون مشیری
باور نمی کنم...
هرگز باور نمی کنم که سال های سال
همچنان زنده ماندنم به طول انجامد...
یک کاری خواهد شد.
زیستن مشکل شده است...
و لحظات چنان به سختی و سنگینی ،
بر من گام می نهند و دیر می گذرند
که احساس می کنم خفه می شوم...
هیچ نمی دانم چرا؟؟؟
اما می دانم..
کس دیگری به درون من پا گذاشته است..
و اوست که مرا چنان بی طاقت کرده است.
احساس می کنم دیگر نمی توانم در خودم بگنجم ،
در خودم بیارامم...
از "بودن" خویش بزرگ تر شده ام
و این جامه بر من تنگی می کند .
این کفش تنگ و بی تابی فرار ... !
عشق آن سفر بزرگ ... !
اوه..چه می کشم !
چه خیال انگیز و جان بخش است..
" این جا نبودن" !!!
